
یک نفر هست که لب وا بکند می میرم
خنده ی معجزه آسا بکند می میرم
در کنارش بخدا حس عجیبی دارم
بوسه موکول به فردا بکند می میرم
جان من بسته به هر موی سیاهش شده است
تاری از زلف، هویدا بکند می میرم
دلخوشم از همه عالم به نگاهش اما
اگر این مسئله حاشا بکند میمیرم
مثل آن شعله که از بارش باران مرده
صورتم را اگر او ، ها بکند می میرم
رفتنش آخر دنیاست خودش میداند
با کسی غیر خودم تا بکند میمیرم
دوست دارم همه ی عمر کنارم باشد
"كفش رفتن اگر او پا بكند ميميرم"
.
برچسبها: بهترین شعرهایی که خوانده ام, داستان, جوک, زرین رود
برگ ریزانم ؛ بهارم را به یغما برده اند
بادها صبر و قرارم را به یغما برده اند
حال پاییز من از شور زمستان ، بدتر است
باغ پر بار انارم را به یغما برده اند
سال ها چنگیز ها با اسب های یکه تاز
خانه ام ...ایلم... تبارم را به یغما برده اند
مثل انسان نخستینم ولی آواره تر
سیل ها دیوار غارم را به یغما برده اند
چشم هایم را می آویزم به در، دیوانه وار
میخ ها دار و ندارم را به یغما برده اند
در دل انگشت هایم شور شادی مُرده است
تار تب دار ِ سه تارم را به یغما برده اند
جار می زد دوره گردی کوچه های شهر را
آی مردم ! روزگارم را به یغما برده اند.
برچسبها: بهترین شعرهایی که خوانده ام, داستان, جوک, زرین رود
مثل دیوانه زل زدم به خودم
گریه هایم شبیه لبخند است
چقدَر شب رسیده تا مغزم
چقدَر روزهای ما گند است!
من که مفتم! اگرچه ارزانتر!!
راستی قیمت شما چند است؟!
از تو در حال منفجر شدنم
در سرم بمب ساعتی دارم
شب که خوابم نمی برد تا صبح
صبح، سردرد لعنتی دارم
همه از پشت خنجرم زده اند
دوستانی خجالتی دارم!!
قصّه ی عشق من به آدم ها
قصّه ی موریانه و چوب است
زندگی می کنم به خاطر مرگ
دست هایم به هیچ، مصلوب است!
قهوه و اشک... قهوه و سیگار...
راستی حال مادرت خوب است؟!
اوّل قصّه ات یکی بودم
بعد، آنکه نبود خواهم شد
گریه کردی و گریه خواهم کرد
دیر بودی و زود خواهم شد
مثل سیگار اوّلت هستم
تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
مادرم روبروی تلویزیون
پدرم شاهنامه می خواند
چه کسی گریه می کند تا صبح؟!
چه کسی در اتاق می ماند؟!
هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند!!
دیدن ِ فیلم روی تخت کسی
خواب بر روی صندلی و کتاب
انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر
دادن ِ گوسفند با قصّاب!!
- «آخر داستان چه خواهد شد؟!»
خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!
مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
ردّ پای به جا گذاشته ات
کرم افتاده است و خشک شده
مغز من با درخت کاشته ات!
از سرم دست برنمی دارند
خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات
سهم من چیست غیر گریه و شعر
بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!
تا خود ِ صبح، خواب و بیداری
زل زدن توی چشم یک حشره
مشت هایم به بالش ِ بی پر!
گریه زیر پتوی یک نفره
با خودت حرف می زنی گاهی
مثل دیوانه ها بلند، بلند...
چونکه تنهاتر از خودت هستی
همه از چشم هات می ترسند
پس به کابوسشان ادامه نده
پس به این بغض ها بگیر و بخند
ساده بودیم و سخت بر ما رفت
خوب بودیم و زندگی بد شد
آنکه باید به دادمان برسد
آمد و از کنارمان رد شد!
هیچ کس واقعا ً نمی داند
آخر داستان چه خواهد شد!
صبح تا عصر کار و کار و کار
لذت درد در فراموشی
به کسی که نبوده زنگ زدن
گریه ات با صدای خاموشی
غصّه ی آخرین خداحافظ
حسرت ِ اوّلین هماغوشی
از هرآنچه که هست بیزاری
از هرآنچه که نیست دلگیری
از زبان و زمان گریخته ای
مثل دیوانه های زنجیری
همه ی دلخوشیت یک چیز است:
اینکه پایان قصّه می میری...
« سید مهدی موسوی »
برچسبها: بهترین شعرهایی که خوانده ام, داستان, جوک, زرین رود




چرا هر کس که یک آغوشِ پُر احساس میخواهد
همیشه دستِ گرمَش را دو دستِ سَرد می گیرَد ؟
برچسبها: بهترین شعرهایی که خوانده ام, داستان, جوک, زرین رود

هرچه می خواهی بگو,دنیا همانت می دهد
حیف گاهی آرزوها را امانت می دهد
تا که خوابت می رسد بر بوسه هنگام وصال
زنگ ساعت صبح فردا را نشانت می دهد
عاشق هرکس شوی قبل از تو عاشق بوده است
گاه بهتر از تورا بر عاشقانت می دهد
قد دنیا واژه داری تا بگویی ,حیف حیف
بعد مرگ واژه ها دنیا زبانت می دهد
سیر باید شد از این دنیا که گاهی بی خرد
لقمه هارا او فراتر از دهانت می دهد
سخت میگیرد گلویت را محبتهای زشت
آب می خواهی ولی بی رحم نانت می دهد
جان به لب می آید اما جان نمیبخشد تورو
روح از تن می رود آنگاه جانت می دهد
در قفس عمری به شوق آسمان پر میزنی
تا پرو بالت شکست او آسمانت می دهد
رسم دنیا این چنین باشد که گاهی لطف را
چون بلای آسمانی ,ناگهانت می دهد
درجوانی سخت میگیرد و پیرت می کند
پیرگشتی آن زمان شور جوانت می دهد
هرچه می خواهی بگو دنیا اجابت می کند
حیف گاهی قیمت آن را گرانت می دهد
گرنمیخواهی ، ملالی نیست همدردی نکن
با من ِ پژمرده اما صحبت از زردی نکن
فرض کن با جرزنی بردی ولی من شاعرم
بردن از من افتخاری نیست نامردی نکن
هم شکستی حرمت پیمان به شوق ِ این و آن
هم دمار از روزگار من درآوردی ، نکن
این همه گفتم به دنیای مجازی دل نبند
هیچ عشقی گفتم آنجا نیست وبگردی نکن
التماست کردم اما ظاهراً بیهوده بود
لااقل تَرکم میانِ یأس و دلسردی نکن
ناگزیر از رفتنی میدانم ، اما بعد از این...
با کسی کاری که با احساس من کردی نکن
برچسبها: بهترین شعرهایی که خوانده ام, داستان, جوک, زرین رود
یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد
بی گمان من می شوم بازنده و او می برد
اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد
آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد
من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد
برچسبها: بهترین شعرهایی که خوانده ام, داستان, جوک, زرین رود

" تو روشن میکنی خورشیدو هر روز
تو هر شب توی جلد ماه میری
بگیر دستامو محکم تا نیافتم
زمین می لرزه وقتی راه میری
دلم با خنده تو گرم میشه
تو روزایی که دنیا سرد باشه
تو رو حس میکنم می فهمم اینو
یه زن میتونه گاهی مــــرد باشه "
برچسبها: بهترین شعرهایی که خوانده ام, داستان, جوک, زرین رود
.: Weblog Themes By Pichak :.

