ینی هر لحظه ممکنه یکی بیاد تو و همشونو ترور کنه



برچسب‌ها: تصاویر احساسی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ | 23:50 | نویسنده : وحیــــღـــــد |

شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد



شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم از این هم کهنه تر باشد

شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد

شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد

شاید صفای کودکیمان را اینجا، جا گذاشته ایم

شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی

 ماشین هایشان، زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند

شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود

و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد

چشمها را باید شست...

جور دیگرباید دید...


برچسب‌ها: حرفای خودمونی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ | 23:36 | نویسنده : وحیــــღـــــد |

رضا کیانیان گفت و گویی با ماهنامه صنعت سینما کرده و در بخشهایی از

 این گفت و گو گفته خاله و شوهر خاله او بسیار تعارفی هستند و تا آخر 

عمر در نهایت ادب به هم تعارف می کردند. مثلا وقتی خاله ام می خواست

 جلوی شوهر خاله ام چای بگذارد شوهر خاله ام می گفت چرا زحمت می کشید؟

 یا خاله ام می گفت قند بیاورم برایتان یا نبات؟ شوهر خاله ام می گفت:

 راضی نیستم خودم بر می دارم.
کیانیان در ادامه گفته :دوستی می گفت عمه و شوهر عمه من هم در تمام عمر

 همین قدر تعارفی بودند. من زمانی از عمه و شوهر عمه ام پرسیدم :

حاج آقا با این همه ادب وتعارف شب زفاف چه کردید ؟

گفت :من وعمه ات را بردند حجله و در را قفل کردند .عمه ات آن سمت نشست 

و من سمت دیگر. رخت خواب هم پهن بود. اما هیچ کدام جرات نداشتیم به هم نگاه 

کنیم بعد از یک ساعتی عزمم را جزم کردم. رفتم به سمت عمه ات و روبنده اش را

 برداشتم .عمه ات آنقدر خجالت کشید و قرمز شد که من نفسهایم به شماره افتاد و به

 جای خودم برگشتم. یک ساعت دیگر گذشت و من عزمم را جزم کردم و این بار

 کنارش نشستم و گونه او را بوسیدم .عمه ات هم می گفت:

 قربون لب و دهنتون چرا زحمت میکشید؟!!!!!!!!

نخندید گناه دارناااااااااااااا

چیه مگه روشون نمیشد دیگه

برچسب‌ها: طنز و سرگرمی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ | 23:7 | نویسنده : وحیــــღـــــد |



یادش بخیر ما که بچه بودیم ، یه دستمال کهنه ای ، لنگ ماشینی چیزی پیدا میکردن میذاشتن لای پامون بقچه میکردن تا یه هفته بعد بازش کنن الان پوشک زدن واسه بچه با خروجی هوا از هردو طرف ، 8 لایه محافظ ، ویتامینه ، همراه با عصاره مالت ، 12 ایربگ ،گیربکس اتوماتیک ,لامپ های زنون , کروز کنترل ، سنسور عقب ، تهویه مطبوع ، سیستم سرمایشی و گرمایشی هوشمند ، با ال سی دی و خلاصه فول آپشن دیگه ! از ال سی دی هم توشو نشون میده دیگه لازم نیست را به را بازش کنن ...


برچسب‌ها: حرفای خودمونی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ | 22:52 | نویسنده : وحیــــღـــــد |
بعدازخوندنِ این متوجه میشیدکه که مغزتون اجازه خوندنِ"كه"دوم رو بشما نداده..


بعععععله یه همچین ادمین  باهوشیم من:دی


برچسب‌ها: حرفای خودمونی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ | 22:26 | نویسنده : وحیــــღـــــد |

من خود دلـم از مهر تو لرزید ،وگرنه

تیرم به خطا می رود اما به هدر،نه!

دل خون شده ی وصلم و لب های تو سرخ است

ســـرخ است ولــی سرخ تر از خـــون جگـــر ، نه

با هرکـــه توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر؟آری! با اهل نظر ؟نه!

بد خلقــم و بد عهد زبانبازم و مغـــرور

پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد

یک بار دگر ، بار دگر ، بار دگر .....نــــه!



برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ | 19:32 | نویسنده : وحیــــღـــــد |


بانو! عروسی من و او جز عزا نبود

حتـی عروس با غم من آشنا نبود

او با تمام عشوه گری ها برای من

يک تار گيسوان بلند شمــــــا نبود

آن شب به گريه نام تو را داد می زدم

امــا بـــرای پاســــخ من يک خدا نبود

هر چند شاعری كه چنين بی صدا شده ست

نسبت بــــه چشمهــــای تـــو بـــی اعتنا نبود،

هرچند مرد خسته ی اين سالهای دور

راضی بــــه سر گرفتن اين ماجـرا نبود،

طوفان سر نوشت مـــــرا از تــو دور كرد

باور نمی كنی گل من! دست ما  نبود؟

شايد خدا نخواست و شايسته ی تو آه

زيبـــــای پـــر تغـــــزل من  ايـن گدا نبود

اين بود سرگذشت من و آن شب سياه

اين حرف ها بــــه جــان خودت ادعا نبود


برچسب‌ها: شعرهای عاشقانه

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ | 19:21 | نویسنده : وحیــــღـــــد |

ﺗﻮﯼ ﻗﺼﺎﺑﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﻪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﻭ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ

ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩ .....

ﯾﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭙﯽ ﻫﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﮔﻔﺖ : ﺍﺑﺮﺍﻡ ﺁﻗﺎ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺩﺳﺘﺖ

ﭘﻨﺞ ﮐﯿﻠﻮ ﻓﯿﻠﻪ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ ﺑﮑﺶ ﻋﺠﻠﻪ ﺩﺍﺭﻡ .....

ﺁﻗﺎﯼ ﻗﺼﺎﺏ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺮﯾﺪﻥ ﻓﯿﻠﻪ ﻭ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ

ﺍﺿﺎﻓﻪﻫﺎﺵ .....

ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ :

ﭼﯽ ﻣِﺨﯽ ﻧِﻨﻪ ؟

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ ﯾﮏ ﭘﻮﻧﺼﺪ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﺯﻭ

ﮔﻔﺖ : ﻫَﻤﯿﻨﻮ ﮔُﻮﺷﺖ ﺑﺪﻩ ﻧِﻨﻪ .....

ﻗﺼﺎﺏ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﭘﻮﻧﺼﺪ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘُﻮﻧﺼَﺪ ﺗُﻮﻣَﻦ

ﻓَﻘَﻂ ﺍّﺷﻐﺎﻝ ﮔﻮﺷﺖ ﻣِﺸِﻪ ﻧِﻨﻪ ﺑﺪﻡ؟

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﯾﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺑﺪﻩ ﻧِﻨﻪ !

ﻗﺼﺎﺏ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﮔﻮﺷﺖﻫﺎﯼ ﺍﻭﻥ ﺟﻮﻭﻥ ﺭﻭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻣﯽﺫﺍﺷﺖ

ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺮﻩ ﺯﻥ .....

ﺍﻭﻥ ﺟﻮﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﯿﻠﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺎ

ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﮕﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﯼ

ﻣﺎﺩﺭ؟

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺟﻮﻭﻥ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺳَﮓ؟

ﺟﻮﻭﻥ ﮔﻔﺖ ﺍّﺭﻩ ..... ﺳﮓ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻪﻫﺎ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ

ﻣﯽﺧﻮﺭﻩ ..... ﺳﮓ ﺷﻤﺎ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﻣﯽﺧﻮﺭﻩ؟

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣُﺨُﻮﺭﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﻧِﻨﻪ ..... ﺷﯿﮑﻢ ﮔﺸﻨﻪ ﺳَﻨﮕﻢ

ﻣُﺨُﻮﺭﻩ .....

ﺟﻮﻭﻥ ﮔﻔﺖ ﻧﮋﺍﺩﺵ ﭼﯿﻪ ﻣﺎﺩﺭ؟ ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﻬﺶ ﻣِﮕﻦ ﺗُﻮﻟﻪ

ﺳَﮓِ ﺩﻭﭘﺎ ﻧِﻨﻪ ..... ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍ ﺑﭽﻪﻫﺎﻡ ﻣﯽﺧﺎﻡ ﺍّﺑﮕﻮﺷﺖ ﺑﺎﺭ

ﺑﯿﺬﺍﺭﻡ !

ﺟﻮﻭﻧﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ..... ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﺘﺎﯼ ﻓﯿﻠﻪ ﺭﻭ

ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﮔﻮﺷﺘﺎﯼ ﭘﯿﺮﺯﻥ .....

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ : ﺗُﻮ ﻣَﮕﻪ ﺍﯾﻨﺎﺭﻩ ﺑﺮﻩ ﺳَﮕِﺖ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑُﻮﺩﯼ؟

ﺟﻮﻭﻥ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﻏِﺬﺍﯼ ﺳَﮓ ﻧِﻤُﺨُﻮﺭﯾﻢ ﻧِﻨﻪ .....

ﺑﻌﺪ ﮔﻮﺷﺖ ﻓﯿﻠﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﻭ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﮔﻮﺷﺘﺎﺵ ﺭﻭ

ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ


برچسب‌ها: داستان های احساسی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ | 19:6 | نویسنده : وحیــــღـــــد |