عشق بازی کار فرهاد بودو بس

دل به شیرین دادو دیگر هیچ کس

عشق امروزی فریبی بیش نیست

مانده ام حیران که اصل عشق چیست...







تاريخ : ۱۳۹۱/۰۶/۳۰ | 15:32 | نویسنده : وحیــــღـــــد |
برای خیانت ، هزار راه هست

اما هیچ کدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست !




برچسب‌ها: شکست عشقی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۶/۳۰ | 0:16 | نویسنده : وحیــــღـــــد |

بزار باور کنم هستی، بزار برگردم از کابوس


 بزار حاشا کنم ماه ی، میون این همه فانوس 


 بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم 

 

واسه پروانگی کردن،من این دستارو کم دارم





برچسب‌ها: شهرهای کوتاه شکست عشقی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۶/۲۹ | 22:46 | نویسنده : وحیــــღـــــد |

نمیدونی چه احساسی به این دیوونه دست میده


چقدر چشماتو دوست دارم چقدر بی تو نمیتونم


خیالم با تو درگیره به رویای تو مدیونم


تموم درد ماهو بگیر از وحشت شونم


منو راهی چشمات کن منم مثل تو داغونم



یه حس مبهمی دارم نه خوابیدم، نه بیدارم


تو هستیو نمیدونی چقدر چشماتو دوست دارم


جهانم بی تو بی تابه پر از تکرار نشویشه


توی چشمای آرومت یه اقیانوس جا میشه


کسی غیر از تو اینجا نیست من اینجا آخر دنیام


حساب دل سپردن نیست من از چشمات کمک میخوام




برچسب‌ها: شعرهای بی کسی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۶/۲۷ | 20:48 | نویسنده : وحیــــღـــــد |




سال ها رفته وباز

تپش گرم ترین خاطره ها

می فشارد دل خاموشم را

به تو می اندیشم

و به آن ثانیه هایی که گذشت

وبه بی تابی قلبی که شکست

توبیا باران باش

وبر این تازه گل خسته ببار

توبیا آتش باش

توبیا جاری باش

توبیا باور کن

عشق هم حس غریب تپش آینه هاست

توبیا آینه باش


برچسب‌ها: شعرهای بی کسی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۶/۲۶ | 21:53 | نویسنده : وحیــــღـــــد |
به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند.
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها.
دلم تنگ است.
 
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها.
واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها.
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
 
در این ایوان سر پوشیده متروک،
شب افتاده است و در تالاب من دیری است ،
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها.
بیا امشب که بس تاریک وتنهایم.
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،
که می ترسم ترا خورشید پندارند.                                           
و می ترسم همه از خواب برخیزند.
و می ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.
و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز،
و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛
نمی خواهمم بفهمانند بیدارند.
 
شب افتاده است و من تنها و تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند،
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!

برچسب‌ها: شعرهای بی کسی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۶/۲۴ | 22:14 | نویسنده : وحیــــღـــــد |

شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن

دلشکـسته‌ام اگـر نـمی‌پـرم قــبول کـن


ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت

جـا نـمی‌شود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن


گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را

از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن


در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمی‌کـشم

بیــش از آ‌نـچه خـواستی نـمی‌پـرم،‌ قـبول کن


قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمی‌خورد

گــاه نامه می‌بـرم می‌آورم،‌ قــبـول کــن


گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا

بـی‌تـو من نه عاشقم، نه شاعـرم،‌ قبول کن


آب …

وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم

مـن نمی‌تـوانـم از تـو بـگذرم،‌ قـبول کن


برچسب‌ها: شکست عشقی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۶/۲۴ | 22:8 | نویسنده : وحیــــღـــــد |


بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد


کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد


سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم


با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد


عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است


گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد


آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است


دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد


آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد


گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد





برچسب‌ها: شعرهای بی کسی

تاريخ : ۱۳۹۱/۰۶/۲۴ | 22:4 | نویسنده : وحیــــღـــــد |